
در شب جمعه اول ذیقعده 1381 جوان افلیجى از اهل تبریز به نام سید على اكبر شفا یافت؛ خبر شفاى او به همگان رسید و نقاره زدند و جریان آن در روزنامه خراسان به شماره 3692 با عكس آن جوان به شرح زیر درج شد:
شب گذشته در مشهد جوان افلیجى در حرم مطهر حضرت رضا(علیهالسلام) شفا یافت؛ كسبه بازار روز و شب گذشته جشن گرفتند و دكانهاى خود را با پرچمهاى سه رنگ و چراغهاى رنگارنگ تزئین كردند؛ خبرنگار ما كه با این جوان تماس گرفت، جریان مشروع آن را چنین گزارش داد.
این جوان به نام سید على اكبر گوهرى كه سنش در حدود بیست و هشت سال و از اهل تبریز و شغلش قبل از ابتلاى به این مرض عطر فروشى در بازار تبریز بوده، به خبرنگار ما اظهار داشته است كه:
من از كودكى به مرض حمله قلبى و تشنج اعصاب مبتلا بودم و چون به شدت از این مرض رنج مىبردم، بنا به توصیه پزشكان تبریز، براى معالجه به تهران رفتم و در بیمارستان فیروزآبادى بسترى شدم .
روز عمل جراحى دقیق فرا رسید و قرار شد كه لكه خونى كه روى قلب من بود به وسیله اشعه برق از بین ببرند و آن را بسوزانند ولى معلوم نیست به خاطر چه اشتباهى، مدت برق به روى قلب بیشتر شد كه بر اثر آن نصف بدنم فلج گردید و چشم چپم نیز از بینایى افتاد.
مدت پنج ماه براى معالجه مرض جدید در بیمارستان چهرازى بسترى بودم پس از معالجات فراوان، بدنم تا اندازهاى خوب شد و چشمم بینایى خود را باز یافت ولى پاى چپم همان طور باقى ماند به طورى كه حتى با عصا هم نمىتوانستم خوب حركت كنم؛ پس با ناامیدى زیاد به تبریز برگشتم و در آنجا خیلى براى معالجه خرج كردم و هر كس هر چه گفت و تجویز كرد، انجام دادم .
دكان عطر فروشى و خانه و زندگانیم را به پول تبدیل كرده، صرف خرج معالجه كردم؛ دوباره به تهران برگشتم و به بیمارستان شوروى مراجعه كردم؛ ولى آنجا هم پس از معالجات زیاد گفتند معالجه اثرى ندارد و پاى تو براى همیشه فلج خواهد بود؛ بنابراین باز به تبریز برگشتم.
روز اول عید نوروز به خانه یكى از پزشكان تبریز به نام دكتر منصور اشرافى - كه با خانواده ما و همچنین با مرض من آشنایى كامل داشت - رفتم و با التماس از او خواستم كه اگر راهى براى معالجه پایم باقى است، بگوید و اگر هم ممكن نیست، اظهار نماید تا من دیگر به این در و آن در نزنم .
دكتر پس از معاینه دقیق سوزنى به پایم فرو كرد و من هیچ احساس دردى نكردم آنگاه مقدارى از خون مرا براى تجزیه گرفت و گفت: سید على! معالجه پاى تو ثمرى ندارد؛ متاسفانه تو براى همیشه فلج خواهى بود.
من به خاطر این اظهار نظر پزشك در آن روز بسیار ناراحت شدم؛ با این كه آن روز، روز عید بود و مردم همه غرق شادى سرور بودند؛ لكن من با دلى شكسته به خانه یكى از رفقاى خود رفتم؛ و سخنان دكتر را براى او شرح دادم. آن دوست كه مردى پیر و سالخورده بود، مرا دلدارى داد و گفت: سید على اكبر! تو كه جوان متدین و با تقواى؛ خوب است به طبیب واقعى یعنى، به حضرت رضا(علیهالسلام) مراجعه كنى و براى زیارت آن حضرت به مشهد مقدس مشرف شوى؛ به محض این كه آن دوست چنین پیشنهاد كرد، اشكهایم جارى شد؛ همان دم تصمیم گرفتم كه به پیشنهاد او جامه عمل بپوشانم .
پس وسایل سفر را تهیه و به سوى مشهد مقدس حركت كردم .
ساعت هفت و نیم روز پنجشنبه وارد مشهد شدم؛ از آنجا كه خیلى اشتیاق داشتم؛ بدون آنكه منزلى بگیرم و استراحتى كنم، با هر زحمتى كه بود خود را به صحن مطهر رساندم و قبل از تشرف به حرم، برگشتم و غسل زیارت كردم .
تمام افرادى كه در حمام بودند به حال من تاسف خوردند؛ به هر حال به حرم مشرف شدم و بیرون آمدم. چون خیلى گرسنه بودم، به بازار رفته، قدرى خوراكى تهیه كرده، خوردم و دوباره به حرم بازگشتم؛ و دیگر خارج نشدم تا شب ساعت یازده در گوشهاى نشستم. یكى از خدام حرم هم مواظب من بود كه زیر دست و پاى زائرین و جمعیت انبوه لگدمال نشوم. در همین موقع با زحمت، خود را به ضریح مطهر رساندم .
و با صداى بلند به ناله و زارى پرداختم و آنقدر گریه كردم كه از حال طبیعى خارج شدم، در همان حالت اغماء و بیهوشى نورى به نظرم رسید كه از آن صدایى بلند شد و امر كرده و گفت: سید على اكبر! بلند شو، خدایت تو را شفا عنایت فرمود.
در حال اغماء خارج شدم و دیدم پایى را كه توانایى تحمل سنگینى آن را نداشتم و انگشتان آن را نمىتوانستم تكان دهم به حركت آمد و بدون كمك عصا به كنارى رفتم و نماز خواندم و شكر خداى را به جاى آوردم .
در این هنگام یكى از همشهریانم را - كه كاملا از حال من آگاه بود - در حرم مطهر دیدم؛ همین كه او چشمش به من افتاد خیلى از حال من تعجب كرد و مرا به اتاق خود در مسافرخانه میانه برد. و كسبه بازار و كاركنان حمام هم كه مرا در حال بهبود دیدند، متعجب شدند و مرا به خدمت آیت الله سبزوارى بردند.
اشخاصى كه مرا دیده بودند شهادت دادند و جریان را طى نامهاى به استان قدس رضوى نوشتند و بدین مناسبت ساعت ده صبح براى خشنودى مسلمانان نقاره زدند.
سپس با خود گفتم: هر چه زودتر به شهر خود باید بروم و این مژده بزرگ را به مادر و همسر و دو فرزند و شش بردارم بدهم و ان شاءالله دوباره در اولین فرصت براى زیارت حضرت رضا(علیهالسلام) بازگردم.(1)
اى شهریار توس، شاهنشاه دین رضا وى ملجاء خلایق و وى مقتداى ما
اى آن كه انبیا به طواف حریم تو دارند اشتیاق، به هر صبح و هر مسا
اندر جوار قبر تو جمعى پریشحال داریم روز و شب به درت روى التجا
درماندهایم جمله، به فریاد ما برس زیرا كه نیست جز تو كسى دادرس به ما
شاها! مرا به حضرت تو عرض حاجتى است كن حاجتم روا به حق سیده نسا
شفای بیماران در شب میلاد امام رضا(علیهالسلام)

تولد امام رضا(علیه السلام) نزدیک بود... وقتی رسیدیم مشهد - من نتونستم به دلایل مشکلات جسمی به حرم برم - داییم گفتش ساعت دو و نیم شب خودم میبرمت پشت پنجره فولاد - من که بعد 23 سال برای اولین بار بود که میرفتم مشهد.
ساعت 2.5 شب رفتیم پشت پنجره فولاد - چند دقیقه بعد همه جمع شدن - جمعیت هجوم آوردن، نقارهها به صدا در اومدن، آره یه پسر بچه فلج به اذن پروردگار و با ضمانت آقا امام رضا شفا یافته بود، من که اینقدر گریه کردم که نمیتونم الان وصفش کنم.
شب دوم یه بچه لال شفا پیدا کرد. شب سوم یه خانمی وسط جمعیت بودش، یه پسری به من گفتش این زن صورتش خیلی زرد هستش، گفتم سرطان داره، گفت از کجا میدونی؟ گفتم رشتهی من علوم تجربی بوده .
فردا شب که رفتم اون خانومه نبودش به پسره گفتم اون خانومه که اینجا بود کجاست؟ گفت نزدیکای صبح شفا داده شد بردنش. تا شب دهم 15 -16 نفر شفا داده شدن رفتن. ولی من چی؟ هر کی از کنارم رد میشد واقعا غصهاش میشد و میگفت حیفه این جوون. ولی من هیچیم نبود و دلم برای اونایی میسوخت که واقعا مشکل داشتن .
یه شب رفتم پنجره فولاد و گرفتم. به امام رضا گفتم دلم میخواد برم کربلا، ضریح جدمو بگیرمو گریه کنم. دلم خیلی واسش تنگ شده. وقتی سوار اتوبوس شدیم که برگردیم اصفهان، صورتمو برگردوندم و به امام رضا گفتم منتظرم باش، بازم میام.
یک ماه نگذشته بود که یه نفر مرد عرب گفتش میخوای بری کربلا؟ گفتم بله. پاسپورت گرفتم. خودش هزینه ویزا رو نصفشو داد و نصفه دیگهاش رو یه آقای دیگه - و من اویل تیر ماه سال 85 راهی کربلا شدم .
وقتی که حرم خالی شد!

عید فطر سال گذشته این سعادت نصیب ما شد كه به پابوس آقا برویم. مانند همیشه حرم خیلی شلوغ بود. من خیلی دلم میخواست برای یك لحظه هم كه شده (برای تبرك) دستم به ضریح آقا برسد. ولی نمیشد. هر ساعت هم كه برنامهریزی میكردیم و به حرم میرفتیم، فایدهای نداشت. یك روز قبل از این كه برگردیم، خیلی ناراحت بودم كه چرا نتوانستم از نزدیك ضریح آقا را زیارت كنم. برای نماز مغرب خودمان را به حرم رساندیم. برای نماز درها را میبستند و تقریباً آخرین نفری بودم كه وارد شد. طبق معمول خیلی شلوغ بود. با نارحتی و ناامیدی فهمیدم كه باید از خیر خواسته و آرزویم بگذرم.
جایی به نماز ایستادم. ناگهان سر و صدایی شنیدم. خادمان حرم بودند كه از زائران میخواستند هرچه سریعتر زیارت كنند و بیرون بروند. من و چند نفر دیگر كه مشغول نماز بودیم داخل ماندیم. وقتی نمازم تمام شد. با كمال تعجب دیدم كه اطراف ضریح چقدر خلوت شده. نفهمیدم كه چه اتفاقی افتاده است از یكی از خادمان دلیلش را پرسیدم فقط گفت خوشا به سعادتتان! این سعادت نصیب هر كسی نمیشود.(بعداً فهمیدم كه میخواستند آنجا را نظافت كنند) در پوست خودم نمیگنجیدم زیارتنامهای خواندم و با خیال راحت ضریح اقا را طواف نمودم. البته حاجتی هم داشتم كه در همان سفر حاجتم را گرفتم.
مردی که امام رضا(علیهالسلام) را دید

مرد كُرد كلاتى سى و پنجسالهاى بر اثر افتادن از بالاى چوب بست از كمر فلج شده بود و با چوب زیر بغل، به زحمت راه مىرفت .
پس از شش ماه، به او گفتند: اگر به مشهد مقدس بروى، و از امام رضا(علیهالسلام) شفا بخواهى، بهبود مىیابى .
بالاخره او را با چهار پا به مشهد مىبرند و به صحن كه مىرسند او را رها مىكنند. او با چوب زیر بغل تا نزدیك سقاخانه اسماعیل طلا مىرود؛ در آنجا دربانى را مىبیند. (حسین با خود چنین خیال مىكند كه حضرت رضا علیهالسلام در یكى از این اطاقها باید باشد كه مىتواند نزد ایشان برود).
با همان لهجه كُردى به دربان مىگوید: حضرت رضا(علیهالسلام) كجاست؟ ما از كلات آمدهایم تا او را ببینیم. آقا را كجا باید ببینیم؟ ما با او كار داریم .
دربان با حالت تمسخر به یكى از منارهها اشاره كرده، گفت: آقا آنجاست. مرد كُرد گفت: ما چطور آن بالا برویم؟ دربان از روى تمسخر درِ پلههاى مناره را نشان داده، گفت باید از این پلهها بالا بروى .
مرد كُرد به طرف در مناره رفت و با زحمت از پله اول و دوم بالا رفت؛ همین كه خواست، با همان سعى و تلاش از پله سوم بالا رود، از بالا صدایی شنید؛ كه مىگفت: حسین! بالا نیا. براى تو زحمت دارد. ما پائین آمدیم .
سگی که به امام رضا(علیهالسلام) پناه برد

آقا میرزا احمد رضائیان - از دوستان مورد اعتماد مؤلف - نقل كرد: دوستى داشتم كه بر اثر تصادف فلج شده بود و مدت دو سال در مشهد به سر مى برد.
یكى از خدام او را مى شناخت كه دیر زمانى در مشهد مانده و براى شفا گرفتن به حضرت رضا علیه السلام متوسل شده است و هر شب به حرم مشرف مى شود؛ شبى در حضور من - كه در رفت آمد او با چرخ به حرم مطهر به او كمك مى كردم - گفت : چرا براى شفا گرفتن خود اصرار نمى كنى؟ دو جریان براى تشویق ایشان نقل كرد:
یكى از سر كشیكها به نام حاجى حسین - كه شب در آسایشگاه به سر مى برد - حضرت رضا علیه السلام را در عالم خواب دید كه در كنارشان سگ سفیدى بود؛ امام به حاجى حسین فرمود: بچه هاى این سگ در چاه افتاده اند: برو بچه هایش را از چاه نجات بده .
حاجى حسین رفت و در صحن را باز كرد و سگ سفیدى را با همان مشخصات در پشت در، دید كه زوزه مى كشد.
نزدیك رفت و به سگ اشاره كرد و گفت : برویم .
سگ به طرف پائین خیابان به راه افتاد و حاجى حسین را بر سر چاه برد و آنجا نشست . حاجى حسین از بالاى چاه صداى زوزه بچه سگهاى را شنید و به سگ گفت ، همینجا باش تا برگردم .
چگونه دختر شفا یافت؟

روز نهم شوال سال 1343 دست راست شل شده كوكب دختر حاج غلامحسین جابوزى(جابوز یكى از قراء كاشمر است) شفا داده شد. پدر دختر گفت: یك شب در خانه ما اتفاقى هولناك افتاد؛ این دختر از هول اندوه؛ دست راستش به درد آمد تا سه روز به درد گرفتار بود؛ بعد دستش از حركت افتاد؛ او را از قریه خود براى معالجه به كاشمر آوردم؛ نزد پزشك رفتم؛ پزشك براى معالجه آن كوشید؛ ولى بیمارى او بهبود نیافت .
به مشهد مقدس مشرف شدیم ظاهرا براى معالجه؛ ولى باطنا براى استشفا از دربار حضرت رضا (علیهالسلام)؛ چند روزى نزد پزشكان ایرانى رفتیم فایدهاى ندیدیم. بعد به دكتر آلمانى مراجعه كردیم طبیب مذكور، براى معالجه، دختر را برهنه كرد، دختر گفت: وقتى خود را در نزد آن اجنبى كافر، برهنه دیدم بر من گران آمد و بر من سخت گذشت كه از خدا آرزوى مرگ كردم و گفتم: اى كاش مرده بودم! و ناموس خود را پیش اجنبى كافر، برهنه نمىدیدم .
دكتر دستور داد: چشمهاى دختر را بستند.
سپس به او گفت: به هر عضوى كه دست مىگذارم بگو که حس میکنی. دست بر روى هر عضوى مىگذاشت دختر مىگفت: فلان عضو است تا وقتى دست، بر روى دست راست او نهاد دختر ابدا اظهار درد نكرد.
چون معلوم شد كه احساس درد نمىكند؛ لباسهایش را به او پوشانده، چشمهایش را باز كرد و گفت: این دست علاج ندارد؛ سه مرتبه گفت: دست مرده است و روح ندارد؛ او را نزد امام خودتان ببرید مگر پیغمبر یا امام آن را علاج كند.
از این سخن یقین كردم بجز پناه بردن به طبیب حقیقى، حضرت رضا(علیهالسلام)، چارهاى نیست .
فكر بهبود خود اى دل! ز در دیگر كن درد عاشق نشود به ز مداواى طبیب
او را به حمام فرستادم تا پاكیزه شود و غسل نماید.
نزدیك غروب بود كه مشرف به حرم امن و كعبه حقیقى شدیم .
دخترم در پیش روى ضریح مطهر نشست و عرض كرد: یا امام رضا(علیهالسلام) ! یا شفا یا مرگ .
ناگهان دیدم كه او در كنار ضریح مطهر نشسته و اظهار حاجت مىكرد و مىگفت: یا مرگ یا شفا.
گفتم: كوكب ! برخیز. تا به منزل رفته، تجدید وضو كنیم و برگردیم. گفت: اگر شما مایلى برو؛ ولى من از اینجا برنمىخیزم تا مرگ یا شفاى خود را نگیرم .
من هم سخن او را به ساحت اقدس حضرت رضا(علیهالسلام) عرض كردم و هر دو با هم بسیار گریستیم .
آنگاه به یادم آمد كه امروز نماز ظهر و عصر نخواندهایم. به دخترم گفتم: برخیز! كه نماز نخواندهایم. از جا برخاسته، به مسجد زنانهاى كه در حرم شریف است رفتیم. من هم در جلو مسجد؛ مشغول نماز شدم.
هنوز نماز تمام نشده بود، دیدم دختر، بسرعت از مسجد زنانه بیرون آمد و از جلو من گذشت پس از تمام كردن نماز به جستجوى او رفتم كه چنانچه به طرف منزل رفته باشد، او را ببینم كه به خاطر ندانستن راه خانه، سرگردان نشود.
ناگهان دیدم كه او در كنار ضریح مطهر نشسته و اظهار حاجت مىكرد و مىگفت: یا مرگ یا شفا.
گفتم: كوكب ! برخیز. تا به منزل رفته، تجدید وضو كنیم و برگردیم. گفت: اگر شما مایلى برو؛ ولى من از اینجا برنمىخیزم تا مرگ یا شفاى خود را نگیرم .
از انقلاب حال او، من هم منقلب شدم و شروع كردم به گریستن؛ سپس از حرم بیرون آمده، به منزل خود - كه در سراى گندم آباد بود - رفتم؛ با دوستان همسفرمان كه چاى حاضر كرده بودند؛ نشسته مشغول صرف چاى شدم كه ناگاه دیدم دخترم با عجله آمد.
تعجب كردم و گفتم: كوكب! تو گفتى تا مرگ یا شفاى خود را نگیرم از كنار ضریح مطهر برنمىخیزم؛ چرا به این زودى آمدى ؟
گفت: پدرجان! حضرت رضا(علیهالسلام) مرا شفا داد. گفتم: راست مىگویى؟ گفت نگاه كن و ببین .
در این موقع دست شل شده خود را بلند كرده، فرود آورد؛ به طورى كه هیچ اثرى از فلج در آن نبود؛ آنگاه گفت: پیوسته خدمت امام رضا(علیهالسلام) عرض مىكردم: یا مرگ یا شفا.
درخواست كردند كه پیش دكتر آلمانى برود و در این خصوص تصدیقى بگیرد. صبح آن شب دختر و پدرش را پیش دكتر بردند. وقتى دست او را سالم دید، چنین نوشت:
روز یكشنبه نهم شوال دست راست كوكب خانم دختر حاج غلامحسین ترشیزى را معاینه كردم، از كتف تا پنجه لمس بود؛ بنابراین او را راهنمایی كردم به حرم مطهر مشرف شود كه به دعا و ثنا معالجه گردد. امروز صبح دوشنبه دهم شوال، همان دست را به كلى سالم دیدم؛ یقین دارم كه این معالجه همان دعا و ثنایى است كه در حرم مطهر شده است خدا مبارك كند.
یك مرتبه حالتى مانند خواب به من دست داد و سرم را روى زانو گذاردم؛ سید بزرگوارى را در میان ضریح دیدم كه لباس سیاه بر تن و عمامه سبز بر سر داشت و صورتش در نهایت نورانى بود؛ دست شل شده مرا میان ضریح كشید و از طرف شانه تا سر انگشتانم دست مالید و فرمود: دست تو عیبى ندارد؛ آنگاه انگشت پایم به درد آمد. چشم باز كردم دیدم یك نفر از خدمتگزاران حرم براى روشن كردن چراغهاى بالاى ضریح، كرسى نهاده؛ اتفاقا یك پایه آن روى انگشت پایم قرار گرفته است. از جاى برخاستم فهمیدم كه امام هشتم در من به نظر مرحمت نگریسته و مرا شفا داده است؛ لذا بزودى خود را به خانه رسانیدم كه به شما بشارت دهم .
میرزاابوالقاسم خان گفت: وقتى اولیاء آستان قدس اطلاع یافتند، از آقاى اسماعیل خان دیلمى - كه از طرف اداره قزاقخانه، بعضى كارهاى آستان قدس به او واگذار شده بود- درخواست كردند كه پیش دكتر آلمانى برود و در این خصوص تصدیقى بگیرد. صبح آن شب دختر و پدرش را پیش دكتر بردند. وقتى دست او را سالم دید، چنین نوشت:
روز یكشنبه نهم شوال دست راست كوكب خانم دختر حاج غلامحسین ترشیزى را معاینه كردم، از كتف تا پنجه لمس بود؛ بنابراین او را راهنمایی كردم به حرم مطهر مشرف شود كه به دعا و ثنا معالجه گردد. امروز صبح دوشنبه دهم شوال، همان دست را به كلى سالم دیدم؛ یقین دارم كه این معالجه همان دعا و ثنایى است كه در حرم مطهر شده است خدا مبارك كند.
دهم شوال 1343 دكتر فرانك
پس از امضاء در روزنامه مهر منیر نیز به چاپ رسید.
ساعت دو بعد از نیمه شب بود در همان نزدیكى زنگ در خانه اى را زد؛ جوانى با لباس خواب ، در را باز كرد.
حاجى حسین جریان سگ را شرح داد؛ بعدا به جوان گفت: ریسمان و فانوس و كیسه گونى بردار و بیاور با هم برویم .
جوان آنها را آماده كرده آورد و با هم بر سر آن چاه رفتند.
جوان داخل چاه شد و بچه سگها را داخل گونى نهاده از چاه بالا آوردند و سگ به عنوان تشكر دمى جنباند.
سپس رو به من كرد. گفت : سگ وقتى بچه هایش به چاه مى افتند مى داند به كه باید پناه ببرد!! تو چرا براى شفا گرفتن خود ناله و تضرع نمى كنى ؟
آقا پائین آمدند؛ حسین از دیدن آقا خوشحال شد و سلام كرد. آن حضرت پس از جواب سلام، فرمود: حسین ! چه شده ؟
گفت: شش ماه است كه از كار افتادهام حالا آمدهام تا مرا خوب كنى .
آقا دستى به كمرش مالید؛ در حالی که چوبها از زیر بغلش افتاده و آسوده روى پاهاى خود ایستاد و كمرش راست شد، دیگر احساس درد كمر نكرد.
آن حضرت چوبها را از روى زمین برداشت و به او داد (چون که مهمان اوست، زحمت نكشد.)
بعد به او فرمود: برو؛ هر چه دیدى براى آن دربان، نقل كن. حسین نزد دربان رفت. دربان همین كه دید او بدون چوب و در حال عادى راه مىرود و چوبهاى زیر بغلش را در دست گرفته است؛ تعجب كرد و او را در بغل گرفت .
اما حسین به خاطر راهنمایى كه او را به پیش امام رضا(علیهالسلام) فرستاده بود اظهار تشكر كرد و گفت: خدا پدرت را بیامرزد! كه مرا خدمت امام فرستادى .
اما دربان بر سر زبان با خود گفت: خاك بر سرم ! من او را مسخره كردم و او شفاى خود را گرفت .
دستی که باید قطع می شد

شیخ محمد حسین - كه از دوستان مرحوم میرزا محمود مجتهد شیرازى بود - به قصد تشرف به مشهد حضرت رضا(علیهالسلام) از عراق مسافرت كرد و پس از ورود به مشهد مقدس دانهاى در انگشت دستش آشكار شد و سخت او را ناراحت كرد: چند نفر از اهل علم او را به مریضخانه بردند، جراح نصرانى گفت: باید فورا انگشتش بریده شود؛ وگرنه به بالا سرایت خواهد كرد.
ابتدا جناب شیخ قبول نمىكرد و حاضر نمىشود انگشتش را ببرند. طبیب گفت؛ اگر فردا بیایى، باید از بند دستت بریده شود شیخ برگشت و درد شدت گرفت، شب تا صبح ناله مىكرد؛ فردا به بریدن انگشت، راضى گردید.
چون او را به مریضخانه بردند جراح دستش را دید؛ و گفت: باید از بند دست بریده شود، قبول نكرد و گفت: من حاضرم، فقط انگشتم بریده شود. جراح گفت: فایده ندارد و اگر الآن از بند دستت بریده نشود به بالاتر سرایت كرده، فردا باید از كتف بریده شود شیخ برگشت و درد شدت گرفت: به طورى كه صبح به بریدن دست راضى شد چون او را نزد جراح بردند و دستش را دید، گفت: به بالا سرایت كرده است و باید از كتف بریده شود و دیگر از بند دست بریدن فایده ندارد، اگر امروز از كتف بریده نشود فردا به سایر اعضا سرایت كرده و به قلب رسیده، هلاك خواهد شد.
شیخ به بریدن كتف از دست راضى نشد و برگشت درد شدیدتر شد و تا صبح ناله مىكرد و حاضر شد كه كتف بریده شود؛ و رفقایش او را به طرف مریضخانه بردند تا دستش را از كتف ببرند. در وسط راه، گفت: رفقا! ممكن است در مریضخانه از دنیا بروم؛ اول مرا به حرم حضرت رضا(علیهالسلام) ببرید: او را به حرم بردند و در گوشهاى از حرم جاى دادند.
شیخ گریه زیادى كرده، به حضرت رضا(علیهالسلام) شكایت كرده، گفت: آیا سزاوار است زائر شما به چنین بلاى مبتلا شود و شما به فریادش نرسید؟
و انت الامام الرؤوف، و این كه شما امام رئوف هستى، خصوصا درباره زوار.
پس حالت غشى عارضش شد؛ در آن حال حضرت رضا(علیهالسلام) را ملاقات مىكند؛ آن حضرت دست مبارك، بر كتف او تا انگشتانش كشیده، فرمود: شفا یافتى!
شیخ به خود آمد دید دستش هیچ دردى ندارد؛ رفقا آمدند تا او را به مریضخانه ببرند. جریان شفاى خود را به دست آن حضرت، به آنها گفت؛ چون او را نزد جراح نصرانى بردند جراح دستش را نگاه كرده، اثرى از آن دانه ندید.
به احتمال آن كه شاید دست دیگرش باشد آن دست دیگر را هم مشاهده كرد و دید كه سالم است؛ سپس گفت:
اى شیخ ! آیا مسیح را ملاقات مردى؟
شیخ فرمود: كسى را دیدم كه از مسیح هم بالاتر است و او مرا شفا داد. پس از آن، جریان شفا دادن امام(علیهالسلام) را نقل كرد.
مادرش در فراق او مىسوخت

محدث نورى در دارالسلام و سید نعمت الله جزائرى در زهرالربیع نقل مىكند: سالى كه من به زیارت حضرت رضا علیه السلام مشرف شدم، در مراجعت به سال 1107 از راه استرآباد (گرگان) برگشتم .
در استرآباد یكى از افاضل سادات و صلحا براى من نقل كرد كه چند سال قبل، در حدود سال 1080 تركمنها به استرآباد حمله كردند و اموال مردم را به غارت بردند و زنها را اسیر كردند، از جمله دخترى را بردند كه مادر بیچارهاش غیر از او فرزندى نداشت این پیرزن كه به چنین بلایى گرفتار شد روز و شب در فراق دختر خود آرام و قرار نداشت و دائما در فراق او مىسوخت .
تا این كه با خود گفت: حضرت رضا(علیهالسلام) براى كسى كه او را زیارت كند ورود به بهشت او را ضمانت كرده است چطور ممكن است كه بازگشت دختر مرا ضمانت نكند؟ خوب است به زیارت آن بزرگوار رفته، دختر خود را از آن حضرت بخواهم؛ به همین جهت به مشهد مقدس رفته در حرم دعا كرد و دخترش را از آن حضرت خواست .
از طرفى آن دختر را كه اسیر كرده بودند، به عنوان كنیزى، به تاجرى فروخته بودند تاجر بخارایى هم آن دختر را به شهر بخارا برد تا بفروشد.
در بخارا شخص مؤمن و صالحى در خواب دید كه در دریاى عظیمى فرو رفته است و دست و پا مىزند؛ آنقدر دست و پا زد تا خسته شد و نزدیك بود كه به هلاكت رسد.
ناگاه مشاهده كرد كه دخترى پیدا شد، دست دراز كرد و او را از آب بیرون كشید و از دریا خارج كرد.
آن مرد از دختر اظهار تشكر كرد و بعد از آن به صورتش نگریست و از خواب بیدار شد؛ و فكر آن دختر، او را به خود مشغول كرد تا به حجره تجارى خود رفت؛ در این هنگام، شخصى وارد حجره شد و گفت: من كنیزى براى فروش آوردهام! اگر مایل به خرید آن هستى به خانه من بیا، پس از دیدار، او را از من بخر.
به محض این كه تاجر چشمش به آن دختر افتاد؛ دید همان دخترى است كه دیشب او را در خواب از غرق شدن در دریا نجات داد. از دیدن او بسیار تعجب كرد.
با خوشحالى دختر را خرید و از حال و حسب و نسبش پرسید. دختر شرح حال خود را به تفضیل بیان كرد؛ تاجر از شنیدن - داستان او دلش سوخت؛ ضمنا متوجه شد كه او دخترى با ایمان و شیعه است؛ به او گفت: مبادا اندوهگین و ناراحت شوى !
من چهار پسر دارم، تو هر كدام از آنها را كه بخواهى به عنوان شوهر خود، مىتوانى اختیار كنى .
دختر گفت: هر كدام با من پیمان ببندد كه مرا با خود به مشهد مقدس به زیارت حضرت رضا (علیهالسلام) ببرد، او را مىخواهم .
یكى از آن چهار پسر، شرط دختر را پذیرفت و دختر را به ازدواج خود درآورده، همسر خود را برداشت و به قصد زیارت ثامن الائمه(علیهالسلام) حركت نمودند؛ ولى دختر در بین راه مریض شد؛ شوهرش به هر نحوى بود با حال بیمارى او را به مشهد مقدس رسانید و محلى را براى سكونت، اختیار كرده، اجاره نمود و خود به پرستارى او مشغول شد؛ اما مىدید كه از عهده پرستارى او بر نمىآید. در حرم حضرت رضا(علیهالسلام) از خدا درخواست كرد كه زنى پیدا شود تا توجه و پرستارى او را عهدهدار شود.
چون حاجت خود را به پیشگاه پروردگار عرض نمود، از حرم شریف بیرون آمد؛ در دارالسیاده(یكى از رواقهاى حرم مطهر) پیرزنى را دید كه به طرف مسجد گوهر شاد مىرفت .
به آن پیرزن گفت: مادر! من شخصى غریبم و زن بیمارى دارم كه از پرستارى او عاجزم؛ خواهش مىكنم چند روزى پیش ما بیا، و براى رضاى خدا، پرستارى مریضه مرا عهدهدار شو.
پیرزن جواب داد: من هم زائرم و اهل مشهد نیستم؛ كسى را هم ندارم. البته محض خشنودى امام مىآیم .
با یكدیگر به طرف منزل رفتند وقتى داخل شدند مریض در بستر افتاده و لحاف را بر روى صورتش كشیده بود و ناله مىكرد.
پیرزن نزدیك بستر رفت و روى او را باز كرد؛ ناگاه با كمال تعجب نگاه كرد و دید مریض، دختر خود اوست كه تا به حال از فراقش مىسوخت؛ از شوق، فریادى كشید كه به خدا قسم این دختر من است، دختر نیز با دیدن مادر، اشكهایش جارى شد؛ هر دو یكدیگر را در آغوش گرفتند و از لطف امام هشتم (علیهالسلام) قطرههاى اشك بر رخسار خود مىباریدند.
او همه بیماران را ویزیت میکند

یكى از روحانیون مورد اعتماد مؤلف، از قول دوست روحانى خود، نقل كرد و گفت:
من از حرم مطهر خارج شدم؛ ناگهان به خانمى - كه قبل از من از حرم خارج شده بود - در مسیر راه، برخوردم و دیدم همین كه از بست و محیط بارگاه خارج شد، چادرش را از سر برداشته، داخل كیف دستى خود گذاشت .
من گستاخى او را نتوانستم تحمل كنم و گفتم: خانم! حجاب فقط در حرم باید باشد؟
او با كمال احترام و ادب گفت: آقا! من مسلمان نیستم. پرسیدم: پس چه آیینى دارى؟ گفت: نصرانى هستم .
گفتم: پس در حرم چه مىكردى ؟
گفت: آمده بودم از حضرت رضا(علیهالسلام) تشكر كنم. پرسیدم براى چه؟
گفت: پسرم فلج بود. هر چه او را براى معالجه نزد پزشكان بردم، سودى نبخشید؛ بالاخره با همان حال به مدرسه رفت .
همكلاسیهایش او را به معالجه تشویق كردند. او در جواب آنان گفته بود مادرم مرا براى معالجه نزد پزشكان متخصص برده؛ اما سودى نبخشید است .
همكلاسیهاش گفته بودند. برو به مادرت بگو؛ تو را به حرم مطهر حضرت رضا(علیهالسلام) ببرد تا شفا بگیرى .
همین كه پسرم از مدرسه بازگشت. گریان گفت: مادر! گفتى مرا پیش همه پزشكان بردهاى؟ اما هنوز مرا به مشهد امام رضا(علیهالسلام) كه همكلاسانم مىگویند مریضها را شفا مىبخشد نبردهاى .
گفتم: پسرم! امام رضا مسلمانان را ویزیت مىكند؛ به خاطر این كه ما نصرانى هستیم تو را ویزیت نخواهد كرد.
اما او با اصرار تمام مىگفت: تو مرا ببر؛ مرا هم ویزیت مىكند؛ ولى من انكار مىكردم و باز او اصرار، بالاخره گریان به بستر خود رفت.
چون نیمه شب فرا رسید صدا زد مامان! بیا! من با شتاب رفتم. گفت: مامان! دیدى آن آقا، مرا هم ویزیت كرد! او، خودش به خانه ما آمد و گفت: به مادرت بگو هر كس در خانه ما بیاید او را ویزیت مىكنیم.
دوستان را كجا كنى محروم؟ تو كه با دشمن این نظر دارى


